ز بیم باد جهان همچو برگ می لرزد درون باد ندانی که تیغ پولادست
کهی بود که بجز باد در جهان نشناخت کهی کهی نکند ز آنک که نه فرهادست
تو باخبر نشوی گر کنم بسی فریاد که از درون دلم موج های فریادست
اگر تو بحر ببینی و موج بر تو زند یقین شود که نه بادست ملک آبادست
492
ز دام چند بپرسی و دانه را چه شدست به بام چند برآیی و خانه را چه شدست
فسرده چند نشینی میان هستی خویش تنور آتش عشق و زبانه را چه شدست
بگرد آتش عشقش ز دور می گردی اگر تو نقره صافی میانه را چه شدست
ز دردی غم و اندیشه سیر چون نشوی جمال یار و شراب مغانه را چه شدست
اگر چه سرد وجودیت گرم درپیچید به ره کنش به بهانه بهانه را چه شدست
شکایت ار ز زمانه کند بگو تو برو زمانه بی تو خوشست و زمانه را چه شدست
درخت وار چرا شاخ شاخ وسوسه ای یگانه باش چو بیخ و یگانه را چه شدست
در آن ختن که در او شخص هست و صورت نیست مگو فلان چه کس است و فلانه را چه شدست
نشان عشق شد این دل ز شمس تبریزی ببین ز دولت عشقش نشانه را چه شدست
493
تو مردی و نظرت در جهان جان نگریست چو باز زنده شدی زین سپس بدانی زیست
هر آن کسی که چو ادریس مرد و بازآمد مدرس ملکوتست و بر غیوب حفیست
بیا بگو به کدامین ره از جهان رفتی و زان طرف به کدامین ره آمدی که خفیست
رهی که جمله جان ها به هر شبی بپرند که شهر شهر قفص ها به شب ز مرغ تهیست
چو مرغ پای ببسته ست دور می نپرد به چرخ می نرسد وز دوار او عجمیست
علاقه را چو ببرد به مرگ و بازپرد حقیقت و سر هر چیز را ببیند چیست
خموش باش که پرست عالم خمشی مکوب طبل مقالت که گفت طبل تهیست
494
به شاه نهانی رسیدی که نوشت می آسمانی چشیدی که نوشت
نگار ختن را حیات چمن را میان گلستان کشیدی که نوشت
ایا جان دلبر ایا جمله شکر چه ماهی چه شاهی چه عیدی که نوشت
ز مستان سلامت ز رندان پیامت که قفل طرب را کلیدی که نوشت
چه رعنا رقیبی چه شیرین طبیبی که در سر شرابی پزیدی که نوشت
دلا خوش گزیدی غم شمس تبریز گزیده کسی را گزیدی که نوشت
495
اگر مر تو را صلح آهنگ نیست مرا با تو ای جان سر جنگ نیست
تو در جنگ آیی روم من به صلح خدای جهان را جهان تنگ نیست
جهانیست جنگ و جهانیست صلح جهان معانی به فرسنگ نیست
هم آب و هم آتش برادر بدند ببین اصل هر دو بجز سنگ نیست
که بی این دو عالم ندارد نظام اگر روم خوبست بی زنگ نیست
مرا عقل صد بار پیغام داد خمش کن که فخرست آن ننگ نیست
496
طرب ای بحر اصل آب حیات ای تو ذات و دگر مهان چو صفات
اه چه گفتم کجاست تا به کجا کو یکی وصف لایق چو تو ذات
هر که در عشق روت غوطی خورد ریش خندی زند به هست و فوات
برچسب:
نویسنده: amirsam
تاريخ: شنبه
4 خرداد
1392 ساعت: 21:32